درآمدي بر يوگا دارشانا

برزو قادري

 

چون كسي دل صافي كند، تن وحواس را با استقامت رام سازد، صدا و ديگر موضوعات حس را فرو گذارد و از سر دوستي و دشمني، مال و قدرت هم  بگذرد…

و با گذشتن از خودي، غرور، شهوت و غضب از قيد «مني» فارغ آيد خويشتن را در خور وصال  “برهمن” گرداند.

 

گيتا ـ فصل هيجدهم

 

يكي ديگر از طريقتهاي فرزانگي به روايت هندوها يوگا دارشانا است. هر چند اين طريقت در كنار پنج مكتب ديگر هندو، يكي از بنيان‌هاي انديشه، تفكر و فلسفه‌ي وداهاست، ولي تنها سنتي است كه از تنه‌ي اصلي نظام فكري ودايي توانسته فاصله‌اي بسيار چشمگير بگيرد. اين طريق معنوي در هندوستان نه تنها مورد احترام راست پنداران هندو، بلكه مورد عنايت بسياري اديان و فرق ديگر مثل جين، سيك و آيين بودايي نيز قرار گرفته است. توجه و علاقه‌ي خارق العاده به اين طريقت كه تاكنون نيز توانسته علاقه‌مندان خود را حفظ كند، عموماً به دليل توجه اصلي آموزه‌هاي يوگا به سلامت و وانهادگي جسم سپس تمركز قواي ذهني و خلسه‌هاي رواني است. طريقت يوگا تلاشي براي خلوص جسم و ذهن و آيين سير و سلوك رواني است و در هند توانسته حيات خود را بر بنيان اعتقادها و نگرش‌هاي مختلف حفظ كند. ظاهراً علاقه‌ي اين طريقت بيشتر بر خلوص و تجربه‌ي احوال باطني است تا بحث از آغاز و انجام هستي و همين باعث شده تا مكتب‌هاي گوناگون فكري آن را چون ابزاري براي وصول به مقاصد خويش هر كدام در مقاطع و يا مراحلي به كار بَرَند.

تلاش يوگا مطالعه و شناخت عملي مراتب و حالات ذهني و قواي فكر است، لذا تا امروز نيز مورد تأمل بسياري از روانكاوان و انديشمندان معاصر قرار گرفته است. كارل گوستاو يونگ در مورد يوگا مي‌گويد:

«والاترين عمل معنوي هندي، يوگاست، يعني فنا در حالي كه ما آن را ناخودآگاهي مي‌ناميم. امّا هندي به مثابه‌ي مرتبه‌ي غايي خودآگاهي، مي‌ستايدش. يوگا از سويي فصيح‌ترين و بليغ‌ترين زبان ذهن و روح شرقي است و از سوي ديگر، وسيله‌اي كه تحقيقاً مدام براي خلق اين ذهن و روحيه‌ي خاص به كار مي‌رود.» (1)

امّا واژه‌ي يوگا، در ادبيات سانسكريت براي اين واژه سه منشأ و ريشه عنوان كرده‌اند كه باعث تغيير معناي آن خواهد شد. مي‌توان آن را به مصادر يو(Yu)، يوج(Yuj) و يا يوجير(Yujir) نسبت داد، در آنصورت به معناي «كنترل و به زير يوغ آوردن»، «نظاره و رؤيت كردن» و يا «جفت شدن و اتحاد» خواهد بود.

نه تنها در مورد ريشه‌ي واژه‌ي يوگا اختلافاتي ديده مي‌شود، بلكه در تعاريف و توضيحات مشروحي كه درباره‌ي يوگا در متون گوناگون آمده نيز تفاوتهايي وجود دارد. اين در حالي است كه متون كهن و مختلف يوگا، تعاريف متنوع يكديگر را تأييد كرده‌اند. ولي در واقع هيچ تعريف مشتركي پيرامون اين تجربه‌ي باطني ارائه نشده است. ظاهراً در اكثر موارد، زاويه‌ي ديد كساني كه يوگا را تعريف كرده‌اند با يكديگر متفاوت بوده است.

يوگا، تعريفي از يك يا گروه محدودي از تمرينات يا حالت معيني نيست، بلكه بيشتر اشاره به مجموعه‌اي از فنون، ساده تا بسيار پيشرفته، و احوال باطني مختلف و در واقع يك سير و سلوك كامل دارد. انديشمندان و رهروان بسياري در پس سالها تزكيه نفس و مراقبه‌هاي ژرف، حالاتي متفاوت از آگاهي را كشف و تجربه كردند. مجموعه‌ي اين حالات و فنون و تعاليمي كه براي درك و وصول به اين احوال توسط آن مردان خردمند طراحي و دريافت شد “يوگا” خوانده مي‌شود.

هر كدام از اين خردمندان، جنبه‌هايي خاص از اين طريقت را مورد توجه قرار داده، براساس آن تعريفي ارائه كرده‌اند. البته اين تعاريف از هم بيگانه نيستند. آنها تماماً در حول خودشناسي و بالا بردن توان فردي و توسعه‌ي آگاهي متمركز مي‌باشند. ولي برخي روش اين علم و بعضي غرض از اجراي اين فنون و گروهي نيز غايت اين تعاليم را توصيف و تشريح كرده‌اند  بنابراين براي درك بهتر از اين معرفت گسترده و نه چندان روشن، مطلوبتر آن است كه اين تعابير مختلف را كنار هم گذاشته و از همه‌ي آنها بهره بريم.

حال مجدداً به معاني واژه‌ي يوگا باز مي‌گرديم، يوگا از طرفي به معناي «كنترل كردن» آمده است و در آن صورت يوگا را مي‌توان علم كنترل امواج فكر و علم مهار قواي تن و ذهن به منظور تسلطي همه جانبه بر توان بالقوه‌ي خود دانست. در اين صورت به «روش» اين دانش كه همانا كنترل قواي تن و فكر است تأكيد مي‌شود. با توجه به چنين دركي، يوگا، در كتاب شانديليوپانيشاد (Shandilyopanishad)(24ـ7ـ1)، اين گونه تعريف شده است: «يوگا عبارت از كنترل امواج ذهني است.» از طرف ديگر مي‌توان يوگا را به معناي نظاره كردن و ديدن، در نظر گرفت كه در نتيجه يوگا علم نظاره‌ي خود و خودشناسي است. بدين ترتيب غايت اين دانش آشكار مي‌شود. يعني واقع شدن در طبيعت خويش و شكافتن حجابهاي نفساني. بر همين اساس در باوادگيتا (Bhagavad gita)(23ـ 20/ 6) اوج يوگا، رؤيت ذات دروني از طريق ذهن پاك و خالص شده توصيف شده است، و سرانجام يوگا را به معني «وصل و يكي شدن» نيز ترجمه كرده‌اند كه در آن صورت غرض از انجام تمرينات يوگا آشكار و هويدا مي‌شود. به اين معنا، يوگا به زعم برخي عبارت است از عملكرد هماهنگ قواي فردي و اتحاد قواي ذهني با قواي حياتي تن و حواس كه منجر به تخليص انرژي، توسعه‌ي آگاهي و در نهايت فنا و وصال خواهد شد. بنابر اين تصور، در رودرايا مالاتانترا(Rudrayamalatantra) 43/27 گفته شده:

«يك يوگي، فقط در يگانگي با آگاهي متعال، به تجربه‌ي يوگا نايل مي‌گردد.» بدين ترتيب هر كدام از معاني واژه‌ي يوگا، قسمتي از اين دانش باطني را آشكار مي‌سازد و اختلاف ذاتي در ميان آنها ديده نمي‌شود.

سير ادواري يوگا

تا اواخر عصر ودايي واژه “يوگا” به معناي كنوني خود عنوان نشده است. به نظر مي‌رسد قدمت اين واژه را حداكثر تا كمي پيش از عصر اوپانيشادي بتوان تعقيب كرد. هر چند در براهماناها (Brahmana) و آرانياكاها(Aranyaka) صحبتي از يوگا نمي‌شود ولي مسلماً اين واژه با چنين حجمي از مفاهيم نمي‌توانسته دفعتاً با ظهور اوپانيشادها شكل گرفته باشد. پس اين معرفت كهن به نوعي مورد توجه بوده تا آنكه در دوره اوپانيشادي به طور مشخص و آشكاري از فلسفه و فنون اين علم بحث شده است. در انديشه عرفاني هند ما به نوعي از فلسفه تاريخ و انسان شناسي برخورد مي‌كنيم كه نه بر پايه‌ي استقرائات منطقي و مشاهدات اجتماعي بلكه مطلقاً مبتني بر نگرشي اسطوره‌اي است، هر چند كه اين نگرش به نوعي تحليل شده است كه براي اذهان منطقي نيز جالب و دلكش است. يوگاشناسان معاصر معمولاً سير يوگا را در 5 يا 6 دوره تحليل و بررسي مي‌كنند و ما نيز به آن خواهيم پرداخت و اين در حاليست كه در متون يوگا تنها 4 مرحله براي حيات بشري فرض شده است و يوگا در هر كدام از اين 4 دوره ماهيتي متفاوت و مناسب با حال مردم آن دوران دارد. براساس اين نگرش يوگا عبارت از پاسخي طبيعي از درون هر موجودي كه از شرايط جبلي و حقيقي خود خارج شده براي رجوع به شرايط اصيل خود است.(2)

اين چهار مرحله در تاريخ بشري عبارتند از:

1 . عصر طلا(بهار تاريخ Sathya Yuga)

2 . عصر نقره(تابستان تاريخ Tretha Yuga)

3 . عصر مس(پاييز تاريخ Dawapara Yuga)

4 . عصر آهن(زمستان تاريخ Kali Yuga)

اولين دور از ادوار تاريخ بشري(Sathya Yuga) بنابر اساطير و افسانه‌هاي كهن هند، دوراني است كه انسان هم آغوش طبيعت است. او بر عليه طبيعت وارد عمل نشده، بلكه بر امواج حيات طبيعي به موج سواري پرداخته است. و بدون كمترين تزاحم و فشاري انعكاس نيازهاي حسي و معنوي خود را در ابعاد مختلف وجود خويش پاسخ داده است. در اين مرحله آگاهي بشري كاملاً يكپارچه و در اتحاد و يگانگي با طبيعت است.

متناسب با رشد خودآگاهي و قرار گرفتن”من” در مركز هستي بجاي هستي در مركز “من” ادوار متفاوت ديگري شكل مي‌گيرد. گذار از بهار تاريخ به تابستان تاريخ (Tretha Yuga)مطابق است با هبوط انسان به زمين در اسطوره‌شناسي ديني، در اين مرحله انسان خود را مستقل از طبيعت مشاهده كرده و در قبال طبيعت موضع به اصطلاح بشري خود را اتخاذ مي‌كند. در اين دوران است كه قوانين قرباني شكل مي‌گيرد زيرا انسان ديگر خود را سلولي از كيهان يكپارچه نمي‌بيند. و بدين سبب هستي براي او گاهي هول‌انگيز و گاه جذاب است. او با مراسم پوجا (Puja) و ياجنا(Yagya) سعي در تسخير آسمانها و شكست محدوديت‌هاي بشري خود دارد. اين اولين پارگي در كليت “انسان ـ طبيعت” و تبديل آن به “انسان و طبيعت” است.

با تخصصي‌تر شدن مغز انسان سومين شكن در اعصار تاريخ شكل مي‌گيرد و آن دو پاره شدن انسان از خودش مي‌باشد! در اين دوره(Dwapara Yuga)، براي انسان‌هاي هوشيار مراقبه‌هاي طولاني و توجه به طبيعت توصيه شده‌است. زيرا اين بار انسان از خودش بيگانه و دور شده است. به عبارت ديگر اين بار “من” از طبيعت و نيروي الهي جدا نشده، بلكه بشر در وجود خودش به چند پاره قسمت شده است(انسان و انسان بجاي انسان يكپارچه). در اين دوران سطح هوشياري (خودآگاهي) بشري تخصصي‌تر شده و سطوح متمايزي در روان بشر شكل مي‌گيرد.

اين تنزل سرانجام به عصر زمان يا دوره چهارم(Kali Yuga) منجر مي‌شود كه حكومت نگراني‌هاي بشري است. عصر زمان به دوره‌اي اطلاق مي‌شود كه بشر اسير ذهن خود شده است و قواي فكر در نهايت توحش و لذت‌جويي است و سعي در فرار از گذشته و آينده دارد چون قادر به ديدن كليت خود نيست. در اين عصر انسان در پي كامجويي از آينده موهوم و تصورات بي پايه‌ي گذشته است. اين نهايت از خودبيگانگي بشري است. كه نه تنها در جستجوي نيازهاي طبيعي و همه جانبه وجودي خود نيست بلكه در جستجوي حظوظ مادي نيز نيست. او اينك اسير افكار و تصورات خود شده(انسان. غير انسان)و قدرت خيال از خيال زندگي كامجويي مي‌كند نه از خود زندگي. چون مسخ بشري تا به اين حد مي‌رسد به حكومت مطلقه فكر و خيال و اوج دوري از طبيعت رسيده‌ايم. افسانه‌ي ادوار جهاني بنابر نگره‌هاي باستاني هند پس از عصر آهن يا همان كالي يوگا مجدداً منتهي به عصر طلا و ساتيا خواهد شد و اين چرخه در دوره‌هاي قابل محاسبه‌ي زماني تكرار مي‌شود.

با توجه به مقدمه مذكور، يوگا در واقع سه مرحله‌ي عمده را در طول تاريخ طي كرده است. زيرا همانطور كه اشاره شد عصر اول(Sathya Yuga) دوراني است كه انسان‌ها هماغوش با نواميس و قوانين طبيعي و بدون هيچ ناهماهنگي زندگي مي‌كردند.(حضور آدم در بهشت در اسطوره‌شناسي ديني). بر اين اساس در اين دوران هيچگونه تفرقه و جدايي وجود نداشته است كه “يوگا” سعي در وصل و جوش دادن آن جدايي داشته باشد. اما همين كه انسان ـ طبيعت جاي خود را به انسان و طبيعت داد، واكنشي از اعماق زلال قلب انسان او را به يگانگي با طبيعت و حق فرا خوانده است. اين عميق‌ترين نياز عرفاني و فطري بشر به يگانگي با هستي در هند تحت نام “يوگا” خوانده شده است.

براساس توضيحاتي كه گذشت، يوگا در هند در هر كدام از اين سه دوران معنايي متفاوت پيدا مي‌كند. در آغاز يوگا عبارت از وصل و اتحاد است و آن زماني است كه انسان خود را هم آواز با هستي نمي‌يابد ولي در عين حال او قادر به رؤيت و ديدن هستي و اين تفرقه هست لذا با مناسك سرّي پوجا و ياگيا سعي در اتحاد خود با طبيعت دارد.

در دومين مرحله او يگانگي ضمير و ذهن خود را از دست داده‌است در اين مرحله يوگا عبارت از رؤيت و نظاره كردن است. در اين مرحله همانطور كه در باواد گيتا (32 ، 02/6 Bhagavad gita) و يوگاسوترا(Yoga Sutra 1-2 , 3) اشاره شده اوج يوگا رويت ذات از طريق ذهن خالص و يگانه شده است. و سرانجام در سومين مرحله، يوگا يعني كنترل كردن و تحت انضباط آوردن، در واقع در اين مرحله ما سعي مي‌كنيم به شرايطي دست يابيم كه نهايتاً قادر به رؤيت ذات دروني شويم. ولي از آنجا كه فاصله‌اي زياد نسبت به هويت اصيل خود پيدا كرده‌ايم در آغاز لازم است به مهار كردن امواج جعلي و پر نوسان ذهن مبادرت ورزيم در شانديليوپانيشاد (42 ،7/1) Shandilyopanishad  به همين مساله اشاره شده در جايي كه مي‌گويد:

“يوگا عبارت از كنترل امواج ذهني است.”  و يا آنكه در شارداتيلاكا (1/25) Sharda Tilaka در تعريف يوگا چنين آمده است:

«يوگا راهي به سوي تمركز و مجذوبيت كامل است.»

به عقيده‌ي برخي مفسرين معاصر يوگا ما مي‌توانيم چهار مرحله‌ي مذكور را از نگاه ديگري هم بنگريم. و آن در صورتي است كه مفهوم زمان را تنها به عنوان توالي پديده‌ها و رويدادهاي مادي مشاهده نكنيم بلكه آن را تا ژرفاي روان و روح بشري دنبال كنيم. در آن صورت هم اكنون مي‌تواند عصر “ساتيا” باشد. همانطور كه مي‌تواند عصر ” كالي” باشد و اين بسته به آن است كه شما در كجا قرار يافته باشيد؟!

نگرشي كه اينجا براي تحليل سير ادواري يوگا مطرح شده است از ديدگاه تاريخ و واقعيات اجتماعي نيست بلكه نگرشي كهن و برگرفته از خود متون يوگا بود. به نظر مي‌رسد يوگيان ترجيح داده‌اند سير تكامل معنوي را از چنين ديد و نگاهي براي ما آشكار كنند، نگرشي فلسفي ـ شهودي كه قابل تطبيق با عرفانهاي مسيحي و اسلامي نيز مي‌باشد.

تاريخچه‌ي تحليلي يوگا

به لحاظ تاريخي مي‌توان سير تحولات يوگا را در پنج مرحله بررسي كرد:

1 . عصر ودايي(Vedic Yoga)

2 . دوران پيش از كلاسيك(Preclassical Yoga)

3 . دوران كلاسيك(Classical Yoga)

4 . دوران بعد از كلاسيك(Post Classical Yoga)

5 . دوران مدرن(Modern Yoga)

1 . دوران ودايي (4000 تا 2000 پيش از ميلاد)

هر چند در اين دوران مستقيماً از واژه‌ي يوگا نشاني نمي‌يابيم اما مفاهيم قابل استنادي در متون ودايي يافت مي‌شود.(منظور از متون ودايي همان چهار جُنگ معنوي هند باستان، ريگ‌ودا Rig veda، ساما ودا Sama veda ،ياجور ودا Vajur veda و آتاروا ودا Atharva veda است.) طي تحقيقات باستان شناختي در چند دهه‌ي اخير سرآغاز تمدن در هند از هفت هزار سال پيش از ميلاد از ناحيه‌اي نزديك به دهكده‌ي مهرگر(Mehrgarh) آغاز شده است و در هزاره‌ي سوم پيش از ميلاد منجر به ساخته شدن شهرهاي بزرگ و مهمي مثل  موهنجو دارو daro) (Mohenjo هاراپا(Harappa) و دلاويرا(Dholavira) شد. اين تمدن از شرق گنگ به طرف افغانستان و از ايران به سوي بمبئي توسعه يافت. اين تمدن كهن را عموماً به نام تمدن ساراسواتي (Sarasvati) مي‌شناسند. طبق نگرشهاي ودايي حكمت بالغه‌ي الهي”وداها” را به نوع بشر آموخت تا چگونگي زيستن در همسويي با قوانين “دارما” حفظ شود. به اين معنا “وداها” در قلب خود مفهوم “يوگا” را در بر دارند هر چند كه تنها از طريق واژگاني چون ” تاپا”(Tapah) در اين دوران به يوگاي اصطلاحي نزديك مي‌شويم.

منظور از تاپاس قدرت استحاله و دگرگوني از طريق شعله ور ساختن آتش قرباني، رياضت و حبس‌دم است. البته در آغاز دوران ودايي اين آتش بيشتر متمركز بر مناسك آييني و روشهاي مختلف قرباني بوده است و كم كم از قرباني‌هاي بيروني به قرباني‌هاي دروني معطوف شده است. محصول اين قرباني‌ها خلوص قوا و استحاله‌ي نيروهاي ضمخت به قواي عالي و ظريف و خلاقيت بوده است. كماينكه در بخش پوروشا سوكتا(Purusha Sukta) از كتاب ريگ‌ودا خلقت جهان به مدد تاپاي پراجاپاتي(Prajapti) انجام يافته است. در هر حال در اين دوران واژه‌ي يوگا ديده نمي‌شود ولي واژه‌ي تاپاس نزديكترين مفهوم به فلسفه و سلوك يوگا بحساب مي‌آيد. ضمناً در دوران كلاسيك تاپاس به عنوان يكي از اجزاء يوگاي هشتگانه معرفي و شناخته شده است.

2 . دوران پيش از كلاسيك (از 2000 تا 300 پيش از ميلاد)

در اين دوران بيان شاعرانه و اسطوره‌اي وداها در ساختاري معقول و محكم به تحليل و بررسي بسياري از دغدغه‌هاي بشري چون مرگ و زندگي، روح فردي، شعور و عقل متعال، درد و رنج و راههاي فرا گذشتن از رنج همچنين مراتب متعدد آگاهي در قالب نوشته‌هاي اوپانيشادي مي‌پردازد. هر چند در اوپانيشادهاي اوليه مثل “بريهاد آرانياكا اوپانيشاد” همچنان نام يوگا به معناي خاص آن مورد توجه نيست ولي مباني و بنيانهاي آن به وضوح قابل مشاهده است. مي‌دانيم كه تلاش يوگا بر خاموشي نوسانات ذهن و خودشناسي است، اين مهم در كهن‌ترين اوپانيشاد به كرات بحث شده است. به عنوان نمونه به فراز ذيل توجه كنيد:

«روح فردي(پوروشا) كه در قلب قرار دارد همان شعور و آگاهي است. او نور است و هر چند چون دانه‌ي برنج يا جو(كوچك است) امّا فرمانده‌ي همه چيز و رئيس هر چيزي است. اين جهان و هر چه در آن است تحت حكومت اوست.»

بريهاد آرنياكا اوپانيشاد 6ـ 5

در ساير اوپانيشادهاي كهن مثل چاندوگيه اوپانيشاد(Chandogya U.) تايتريا(Taittiriya U.) و كنا اوپانيشاد(Kena U.) نيز مباني مورد عنايت يوگا به بحث و موشكافي گرفته شده‌اند.

«آن نوري كه بلندتر از اين آسمان و در وراء هر چيزي است… براستي كه آن نور در باطن آدمي است… براستي كه اين جهان همه “برهما”ست. آدمي بايد با آرامش آن را به عنوان مبدء خود، آن مبدء‌اي كه از “او” آمده و به سوي “او” نيز باز مي‌گردد، پرستش كند.»

چاوندگيه اوپانيشاد 3ـ 14ـ1

ظاهراً اولين اوپانيشادي كه به طور روشن با طريقت يوگا پيوند يافته است كاتا (Katha) يا كاتاكا اوپانيشاد(Kathaka U.) مي‌باشد. اين متن 5 قرن پيش از ميلاد تدوين شده است هر چند چه بسا مدّتها قبل از آن سروده و آموزش داده شده باشد. نكته‌ي جالب آنكه هيچ گونه مضموني مرتبط با آموزه‌هاي بودايي در آن يافت نمي‌شود. دكترين طرح و بسط يافته در اين اوپانيشاد به عنوان آدهياتما يوگا(Adhyatma – yoga) يعني”يوگاي خويشتن خويش” شهرت دارد. همان ذاتي كه در حجره‌ي قلب پنهان است. اين ذات(Atma) چنين معرفي شده است:

«اين روح فردي(آتما) را نمي‌توان با تحصيل دريافت. و نه با انديشيدن و بسيار آموختن بلكه “او” تنها توسط فردي كه “او” خود انتخاب كند شناخته مي‌شود.»

كاتا اوپانيشاد(23. 2. 1)

مفهوم آتما يا روح فردي كه در نگرش سامكهيا و يوگا و برخلاف آموزه‌هاي بودايي و حتّي ودانتا مورد تأكيد اوپانيشادهاست، موضوعي چون ديگر موضوع‌هاي تجربه و تحليل نيست بلكه حقيقت والا و متعال در قلب تمامي پديده‌هاست كه با لطف و عنايت قابل درك خواهد بود و روشهاي جذب اين عنايت موضوع بحث “يوگا” مي‌باشد. هفت مرتبه‌ي حيات بنابر نگرش كاتا اوپانيشاد عبارتند از:

1 . حواس(indriya)                              2 . متعلّق حواس(vishaya)

3 . نفس(manas)                                 4 . عقل(buddhi)

5 . ذات(خود بزرگ)(mahatman)

6 . طبيعت، زمينه‌ي ناپيدا، خاموش و  بالقوه ي هستي ـ (prakriti)

7 . روح ـ هويت حقيقي ـ (پوروشا)

 

و تنها روح است كه در وراي نوسانات پيدا و ناپيداي پركريتي(طبيعت) جاودانه باقي است. اين همان مفهومي است كه در سنّت سامكهيا يوگا مطرح شده بود و همانطور كه گذشت ايشوارا كريشنا(Ishvara Krishna) بر آن تأكيد داشته است. اين مضمون مبناي سير و سلوك و تلاشهاي يوگيانه واقع شده است و معرفت نسبت به روح (پوروشا)والا مقصود يوگا عنوان شده است.

«آنگاه كه حواس پنجگانه و نوسانات نفساني منهدم گردد و عقل خاموش شود، سير برين (به سوي حقيقت) پيش رود. اين خاموش ساختن حواس ظاهري و باطني را كه مايه‌ي جلوگيري از انحراف انسان است، طريق يوگا مي‌نامند. يوگي به راستي اول و آخر است.»

كاتا اوپانيشاد 6ـ12

در هر صورت بيان شاعرانه و نغز كاتا اوپانيشاد نقطه‌ي عطفي در آشكار شدگي تعاليم يوگا بحساب مي‌آيد و بسياري از مباني بنيادين يوگا در اين اوپانيشاد با بياني زيبا و دلنشين طرح و عنوان شده است. گويي اين اوپانيشاد ايستگاه مركزي در انتقال يوگا از پايان دوران ودايي به دوران پيش از كلاسيك بوده است.

دو واقعه‌ي مهم در اين دوران از شكوفايي آموزه‌هاي يوگا، ظهور واردامانا ماهاوير (Vardhamana Mahavira) در قرن 6 قبل از ميلاد(معاصر با پارمنيدس، زنون و گزنوفانس در يونان) و گوتاما بودا(Gautama Buddha) در 563 قبل از ميلاد است. به اين ترتيب در اين دوران آيين بودايي و جين رونق و توسعه‌ي فراوان در هندوستان يافته و از آنجا كه اين دو فرزانه‌ي هندي نيز تلاش براي رستگاري را مقصود آموزه‌هاي خود مي‌دانستند، قطعاً از دستاوردهاي يوگا تا آن دوران بهره گرفته و نگرشهاي ويژه‌ي خود را هم چون ميراثي بر برخي طريقتهاي يوگيانه باقي گذاشته‌اند. كماينكه متن يوگا دريشتي ساموچايا(Yoga – Drishti – Samuccaya)

كه شامل 228 فراز در تعاليم يوگاست، توسط هري بادرا شوري(Haribhadra) كه راهب جيني بوده است، نوشته شده است. و نه تنها بسياري از متون دوران كلاسيك يوگا، تأثيرات روشني از آموزه‌هاي بودا گرفته‌اند، بلكه برخي از متون و مباني بودايي نيز با بعضي مباني و روشهاي مراقبه‌ي يوگا مشابهت دارد. به عنوان مثال توجه به نَفَس براي مراقبه كردن و اصولاً بسياري از مضامين ديگر كه در متن بودايي پرجنا ـ پاراميتا ـ هري دايا سوترا (Prajna – Paramitra – Hridaya Sutra) طرح شده است با اصول يوگا مشابهت دارد.(مثل استفاده از مانترا براي نيل به حكمت و بويژه استفاده از مانتراي پراناوا (Om))

ضمناً بسياري از فرقه‌ها و سنتهاي بودايي كه در تبت توسعه يافته است و بويژه از حدود قرن 4 بعد از ميلاد با اين فرقه‌ها روبرو مي‌شويم، در واقع تركيبي از تعاليم يوگاي تنترايي و آموزه‌هاي بوداست. فرقه‌هايي چون ساهاجايانا(Sahajayana) و يا  كالاچاكرايانا(Kala Chakrayana).

واپسين نكته‌اي كه بايد در اينجا عنوان كرد، تدوين متن باگاواد گيتا(Bhagavad Gita) در حدود 5 قرن پيش از ميلاد است. اين كتاب كه از آن روزگار تاكنون به شدّت مورد اقبال مردم و علاقه‌مندان به معنويت در سرزمين هند بوده است، داراي نگاه و چشم انداز ويژه‌اي به يوگا و فلسفه‌ي آن، همچنين روشهاي مختلف يوگا شامل يوگاي عمل درست(Karma Yoga) يوگاي معرفت و فرزانگي(Jnana Yoga) و يوگاي مهر و عبوديت(Bhakti Yoga) بوده و حتّي برخي فنون و تكنيكهاي طريقت يوگا نيز در آن طرح شده است. در هر حال مجموعه‌ي آموزه‌هاي گيتا، اوپانيشادها به همراه تأثيرات آيين جين و بودا، بنيان اين دوران از رشد و تكامل آموزه‌هاي يوگا را پي‌افكنده است.

3 . دوران كلاسيك(از 300 پيش از ميلاد تا 1000 بعد از ميلاد)

اين دوران را به عنوان دوران پاتانجلي ـ حكيم و عارف هندي ـ نيز مي‌شناسند. در اين دوره خلاصه و زبده‌ي تمامي آموزه‌هاي يوگايي تا آن روزگار در متني موجز به نام يوگاسوترا توسط پاتانجلي طبقه‌بندي و تدوين گشت. از آنجا كه اين اولين باري است كه از فلسفه تا عمل و سلوك يوگا در ساختاري منسجم كدبندي و گردآوري شده است، اين دوران را با نام دوران كلاسيك معّرفي مي‌كنند. محققين نتوانسته‌اند به طور دقيق دوران زندگي و سال تولد پاتانجلي را تعيين كنند و عموماً از سه قرن پيش از ميلاد تا دو قرن بعد از آن را تخمين زده‌اند. البته به نظر مي‌رسد تدوين سوتراها همان دو قرن بعد از ميلاد اتفاق افتاده باشد. در هر حال تمامي دوران كلاسيك حول 196و يا 195 فرازي كه پاتانجلي تقرير كرده است، مي‌چرخد. شروح متعدد و شكل‌گيري فرق و مكاتبي كه به بحث و عمل پيرامون سوتراها پرداخته‌اند تا هزار سال بعد از ميلاد ادامه يافته است. از آنجا كه اين متن به شرح تفصيلي سوتراها مي‌پردازد، در اين بخش بيش از اين به بحث پيرامون يوگاسوترا پرداخته نمي‌شود.

4 . دوران بعد از كلاسيك(از 1000 تا 1750 ميلادي)

گذشته از شكل‌گيري فرقه‌ها و سنت‌هاي گوناگون يوگيانه و تدوين كتابها و رساله‌هاي عملي متفاوت، اختلاف و تمايز جّدي اين دوران از دوران كلاسيك يوگا، در چشم‌اندازهاي گوناگون به دوگانه‌انگاري متافيزيكي طرح شده توسط پاتانجلي است. پاتانجلي به تَبَع سامكهيا معتقد به دو اصل ازلي روح(پوروشا) و ماده (پركريتي) بود. اين دو اصل از ديد او، ازلي و ابدي و غير‌مخلوق هستند و يگانه طريق خودشناسي، شناختِ هويتِ اصيل خويش به عنوان روح(پوروشا) است. ظاهراً اين نگرش در دوران كلاسيك محور سنّت پايه‌ي يوگا بوده است. هر چند شاخه‌هايي از يوگا كه به آيين‌هاي بودايي و جين راه يافته بود، يكسره بيگانه از اين مضامين بوده است. در هر حال در اين دوران، از تنه‌ي اصلي آموزه‌هاي يوگا، فرقه‌هاي مختلفي جدا شده است كه با نگرش اصلي پاتانجلي موافق نيستند. اين تصور كه روح فردي همان ذاتي است كه در قلب تمامي جلوه‌هاي آفرينش حضور دارد و تأكيد بر اصالت روح و اعتباري بودن ماده كه در اوپانيشاد و ودانتا مورد تأكيد است، قابل انطباق با نظريه‌ي پاتانجلي نيست. همينطور راههايي كه مجذوبيت به مادر طبيعت(Prakriti Laya) را تبليغ مي‌كردند در واقع مسيري متفاوت از نگرش پاتانجلي را عنوان كرده بودند.

غناي متون و منابع يوگيانه در اين دوران كه به فرقه‌ها و طريقت‌هاي گوناگوني منسوب هستند با هيچكدام از ادوار ديگرِ رشد و كمال يوگا قابل قياس نيست. اولين متوني را كه مي‌توان نام برد، سامهيتاها(Samhita) هستند كه به مجموعه‌ي آموزه‌هاي يوگيانه منسوب به سنّت ويشنويي (Vaishnava Sampradaya) اطلاق مي‌شود كه هم زمان در شمال و جنوب هندوستان تدوين و مورد عنايت قرار گرفتند. ديگر، نوشته‌هاي آگاما(Agama) و تنترا(Tantra) كه به طريقت شيوايي (Shaiva Sampradaya) مربوط مي‌شوند. پوراناها(Purana) نيز كه در واقع نوعي دايره المعارف مردمي در انتقال آموزه‌هاي معنوي بشمار مي‌رفتند در اين دوران، هداياي زيادي را در قلمرو آموزش‌هاي يوگيانه ارائه كردند. ضمناً ما در اين دوران همچنان شاهد تدوين اوپانيشادهايي هستيم كه عموماً به عنوان يوگا ـ اوپانيشاد شهرت دارند و متمركز بر مضامين يوگيانه هستند. كتاب مشهور و ارزشمند يوگا واسيشتا(Yoga – Vasishta) نيز محصول اين دوران مي‌باشد.

شكل‌گيري، توسعه و تجديد حيات بسياري فرقه‌هاي منسوب به شيوا يا ويشنو و آيين‌هاي شمني در اين دوران اتفاق افتاد كه باعث شد آنها مجالي براي ارائه‌ي آراء خود و تدوين مكتوبهايي بيابند. عمده‌ترين اين فرقه‌ها عبارت بودند از: طريقت نات(Nath)، طريقت پاشوپاتا(Pashupata)، سنت كاپاليكا(Kapalika)، سنت آگوري(Agori) فرقه لينگايات(Lingayat)، مكتب پراتيابينجا (Pratyabhinja)….

5 . دوران جديد(از 1750 ميلادي تاكنون)

اين دوران با حاكميت بريتانياي كبير بر شبه قاره‌ي هند آغاز مي‌شود. سياست‌هاي انگليسي‌ها بويژه كمپاني هند شرقي بر سركوب مظاهر فرهنگ و استغناي فكري هند و وابستگي كامل آنها به مظاهر تمدن غرب بود. بي‌توجهي به زبان‌هاي محلي كه بسياري از متون و دستاوردهاي فكري و عرفاني هندوان به آن زبانها تدوين گشته بود، زمينه‌ي نابودي آنها را فراهم ساخت. مخالفت با آموزه‌هاي سنتي و حوزه‌هاي آموزشي رسمي، هر چه بيشتر اين فرقه‌هاي فكر و تأمل را به خلوت‌كده‌ها كشاند. جالب آنكه اين مرتاضين سياست‌هايي كارآمد را در برابر اين موج پي‌گرفتند كه نتيجه‌ي آن توجه نه تنها انگليس بلكه عموم كشورهاي اروپايي و غير اروپايي به دستاوردهاي فكر و انديشه‌ي آنان بود. در سال 1893 اولين راهب هندي به نام سوامي ويوكاناندا (Sw . Vivekananda) به فرمان پير و مرشد خود راما كريشنا(Rama Krishna) به آمريكا سفر كرد تا مردم غرب را كه از روح و حقيقت خود غافل و سرسپرده‌ي جلوه‌هاي مايا(Maya) شده‌اند، ارشاد كند! تأثير اين راهب هندي نه تنها بر توده‌ي مردم قابل اعتنا بود بلكه انديشمنداني چون ويليام جيمز را نيز مسحور خود ساخت. در پي ويوكاناندا، راهبان بسيار ديگري راهي آمريكا و اروپا شدند مثل سوامي يوگاناندا(Sw . Yogananda)، سوامي راما تيرتا (Sw . Rama Tirtha)، سوامي راما(Sw . Rama )، پرابوپادا(Prabupada)، ماهاريشي ماهش يوگي(Maharishi) …

ضمناً پس از استقلال هند در سال 1950، تلاش سياست‌گزاران هند بر احياء مظاهر فرهنگ، تمدن و تفكر خود بود تا هم غرور ملي و استقلال فكري خود را احياء كرده هم امكانات جلب توريست را مهيا سازند. در نتيجه امكانات ايده آلي براي احياء سنّتهاي معنوي هند فراهم گشت. اشتغال مستشرقين به تصحيح، تدوين و ترجمه‌ي آثار عرفاني هند نيز در درك و شناخت قلمرو انديشه‌ي هندوان تأثيرات فراواني داشته است. در هر حال به نظر مي‌رسد عليرغم امكان گردآوري، ترجمه و درك منابع يوگيانه امّا هيچ مكتب و طريقت اصيل و ويژه‌اي در اين دوران شكل نگرفته باشد، مگر تداوم برخي سنّتهاي كهن‌تر و يا تركيب‌هايي خام از تفكر و ذهن غربي با فنون شرقي.

اختلافات دو سنّت سامكهيا و يوگا

همانطور كه در دو فصل گذشته اشاره شد يوگا و سامكهيا داراي مباني مشتركي در تفكر و انديشه هستند و گويي فهم و درك هر كدام در سايه‌ي ديگري آسان‌تر و كاملتر خواهد بود. امّا ترديدي نيست كه اين دو طريقت داراي ويژگي‌هاي خاص و منحصر به فردي هم هستند و تنها دو تقرير از يك منظر و يك تفكر بحساب نمي‌آيند. بنابر اين در اين قسمت تلاش خواهم كرد برخي تمايزها ميان اين دو سنّت كهن را بررسي كنم تا درك روشن‌تري از آنها در رابطه با هم حاصل شود.

اصولاً ما مي‌توانيم اختلافات ميان اين دو طريقت را از چهار جهت طبقه‌بندي و بررسي كنيم:

الف : روش شناسي(Methodology)

ب : الهيات(Theology)

ج : وجود شناسي(Ontology)

د : اصطلاح شناسي(Terminology)

الف ـ متدولوژي، طريقت سامكهيا پس از تبيين اجزاء عقلي هستي و حدود و ثغور جهان و مراتب كيهاني و تعامل بنيادين آگاهي و ماده، يگانه راه نجات و رهايي را در تمييز ميان روح(Purusha) از سلسله مراتب قواي طبيعي و طبيعت(Prakriti) بحساب مي‌آورد. اين تشخيص مبتني بر تكامل كاركرد عقل و خرد(Buddhi) در عاليترين ظرفيت خويش است كه منجر به تشخيص خود حقيقي از خود مجعول خواهد شد. اين توهم كيهاني كه به عنوان “من” معّرفي مي‌شود شامل مراتب نوسانات ذهني ـ رواني ما نيز مي‌شود كه در هر حال به عنوان “غير”(Anatma) شناخته مي‌شود و در مسير تكامل خرد و سلوك عالي عقلي، در نهايت فرد مي‌تواند حقيقت خويش را از سايه‌هاي مادي و ذهني خويش تشخيص دهد. امّا يوگا داراي روشي متفاوت از سامكهيا است يوگا يگانه راه معرفتِ حقيقي را جذبه و شناختي شهودي(Samadhi) بحساب مي‌آورد و نه تكاملي عقلي. هر چند ممكن است برخي معتقد باشند كه سامكهيا نيز در نهايت به جذبه منجر خواهد شد و صرفاً رويكردي فلسفي نيست امّا اين حقيقت كه يوگا روشهاي مختلف نيل به جذبه و خلسه را در خود پرورانده و سامكهيا صرفاً به بحث از اين حقايق پرداخته است، باعث شده كه اغلب مستشرقين قائل شوند رويكرد سامكهيا به نجات و آزادي بيشتر مبتني بر تعقل و شناخت عقلي است حال آنكه در طريقت يوگا توقف تفكر و نيل به خلسه‌هاي عميق، امكاني ديگر از شناخت را فراهم مي‌سازد.(3)

ب ـ الهيات، در متون سامكهيا، اشاره‌اي به خداوند به عنوان ذاتي مستقل كه مبدءِ و منتهاي هستي و هدايتگر موجودات به سوي حقيقت است نشده است. در واقع سامكهيا معتقد به مونادهايي متعال در پس تمامي موجودات است. اين مونادهاي الهي حقيقت هر موجودي هستند كه بايد از نوسانات چرخه‌ي مادّي حيات يا همان طبيعت(Prakriti) تمييز داده شوند. امّا در سنّت يوگا، همانطور كه در سوتراهاي پاتانجلي قابل ملاحظه است ذاتي بي‌كران به نام ايشوارا(Ishvara) در وراي تمامي مونادهاي فردي وجود دارد كه تسليم و عشق به او والاترين امكان رستگاري را فراهم مي‌سازد.(4)

ج ـ وجودشناسي، عليرغم نگرش‌هاي مختلف به تفسير و فهم سامكهيا و يوگا، امّا آنچه ظاهراً در متون سامكهيا ديده مي‌شود، مدلي گسترده از مقولات وجودي است كه مي‌توان آنها را به عنوان اصول اُنتيك و وجودي(Ontic Principles) يا به اصطلاح تاتوا(Tatva) معّرفي كرد. اين در حالي است كه يوگا بيشتر مدلي جامع(Holistic) را پيشنهاد مي‌كند. كماينكه در بخش اول سوتراها به وضوح مراتب مختلف قواي ذهني ـ رواني به عنوان حالات گوناگون چيتا(Chitta) معّرفي شده‌اند. به عبارت ديگر بودهي(Buddhi)، آهامكار(Ahamkara) و ماناس(Manas) كه در سامكهيا وجودهاي مستقلي لحاظ شده‌اند در يوگا همگي مراتب گوناگون چيتا(Chitta) شناخته مي‌شوند.

د ـ اصطلاح‌شناسي، هر دو مكتب داراي اصطلاح‌شناسي خاص به خود هستند و بدون درك صحيح آن اصطلاحات و احياناً خلط آنها با هم، درك هيچكدام از اين دو طريقت ممكن نخواهد بود.

در نهايت بايد يادآور شد كه يوگا تمامي اصول 24 گانه‌ي كيهاني سامكهيا و پوروشا را پذيرفته ولي اصل ايشوارا يا خداي متعال را نيز به آن افزوده است.

البته اين احتمال كه در سنّت كهن سامكهيا، ايشوارا نيز طرح شده باشد وجود دارد چرا كه تمامي متون اين سنّت در اختيار ما نيست، و متون باقيمانده در دوراني گردآوري شده است كه تأثيرات آموزه‌هاي بودايي قوّت گرفته احتمال اثر پذيري از آموزه‌هاي بودا وجود داشته است.

 

پي‌نوشت و توضيحات:

(1)  كارل گوستاو يونگ روانكاو و انديشمند معاصر توجه بسيار به مكتبهاي معنوي مشرق زمين بويژه اوپانيشادها و يوگا داشته است. تا حدّي كه برخي اصطلاحات خاص آيين يوگا و تنترا مثل ” آتما” يا “ماندالا” را در نواحي كليدي و خاص ساختار تفكر خود قرار داده‌است. هر چند او برداشت ويژه‌ي خود از اين اصطلاحات را داشته است ولي دور از چشم‌انداز يوگا هم نبوده است. در هر حال او سخنراني‌ها و مقالات متعددي در مورد يوگا و جايگاه آن در دوران حاضر داشته است به عنوان مثال رجوع كنيد به:

1 ) Schlamm , L C . G . Jung , Mystical Experience and Inflation , Harvest : Journal for Jungian Studies , 46 (2) : 108 – 128, 2000

2 ) Redfean , J . W . T . The Self and Individuation , Journal of Analytical Psychology , 22 : 125 – 141 . (1977)

3 ) Jung , C . G . Collected Works (eds H . Read , M . Fordham , G . Adler and W . Mc Guire , Trans R . F . C . Hull , 20 Vols . )

London : Routledge and Kegan Paul .

(1928 / 1931) The Spiritual Problem of Modern Man.

CW10 (1929). 148 –196

– Commentary on ” The Secret of The Golden Flower ” CW 13 . 1- 84

– (1950) ” Concerning Mandala Symbolism ” . CW9i .627 – 712

4 . ستاري، جلال.،  مجموعه مقالات يونگ در يوگا، نشر ميترا 1379.

 

(2) در برخي پورناها به اين موضوع اشاره شده است، همچنين در مانو سامهيتا(Manu Samhita) ـ «71 ـ 68 ـ 1»

ضمناً برخي از مرشدين معاصر هندو نيز به تفسير و تبيين اين موضوع پرداخته‌اند از جمله:

Yukteshvar , Sri . The Holy Science , Los Angeles , Ca : SRF , 1984

 

(3) عليرغم ادّعاي مستشرقين، مسلماً سامكهيا نيز تنها سنّتي فلسفي بمعناي نظري آن نيست بلكه تمييز ميان ذات و غير ذات به طور وجودي و تنها در فردي محقق خواهد شد كه مستّقر در حقيقت خود باشد كه همان جذبه است ولي مسير سامكهيا، مسيري بر پايه‌ي تأملات دروني است حال آنكه يوگا به بسط امكان مجذوبيت و حالات خلسه پرداخته است.

براي آشنايي با آراءِ هند شناسان غربي در اين رابطه به عنوان مثال رجوع شود به:

Georg Feuerstein , The Yoga Tradition , Hohm Press 2001 , P.240 , 241

 

(4) فرازهاي 23 تا 28 از بخش اول يوگا سوترا(Samadhi Pada) به خداوند، صفات نامتناهي او و هدايت متعالي او به سوي حقيقت اشاره دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.