قصه­‌ی عشق به روايت پوراناها

نويسنده: برزو قادري

پورانا[1] ـ پوراناها دايره‌­المعارفی مردمی شامل افسانه‌­ها، داستان­ها و رزم­نامه‌­هايی می‌­شود که حکمت وداها را با زبانی اسطوره­ای و نمادين حفظ کرده است. واژه­‌ی “پورانا” بمعنای قديم و باستانی است و منظور از آن داستان کهن ـ ريشه­‌ی هر چيزی است چه آغاز و شجره‌­نامه­‌ی خدايان و پادشاهان، چه سرآغاز گيتی و کيهان، چه منشأ عشق و نفرت باشد. چنانکه در شاستراها[2] در شرح آن چنين گفته­‌اند : “پورا اَپی ناوام پورانام[3]  يعنی پورانا سرآغاز هر داستانی را آشکار می­کند.

خاستگاه اين روايات و افسانه­‌ها به قبل از وداها (1) يا لااقل عصر وداهای آغازين باز می­گردد، دورانی که اين داستان­‌ها از طريق قصه­‌گويان (سوتا[4]) سينه به سينه نقل می­‌شده است. ظاهراً در آغاز، اين متون خارج از حوزه­‌های اورتودوکس برهمنی رواج داشته است.

ولی رفته رفته خانواده­‌های اصيل برهمن هر کدام در زمزمه و نقل برخی از اين پوراناها تخصص پيدا کرده‌­اند. امروز، مشخص نيست که در اصل پورانا­ها چه مقدار بوده­‌اند و تا چه حد حفظ شده‌­اند. آنچه مشهور است اينکه وياسا[5] که گردآورنده­‌ی وداهای چهارگانه بوده، پورانا سامهيتا[6] را نيز براساس داستانهای کهن گردآوری و مکتوب ساخته است (2) و آن را در اختيار يکی از مريدان خود رُماهارشانا[7] گذاشته است. اين اديب نيز متن مذکور را در ميان برخی شاگردان خود قسمت کرده و هر بخش را نزد يکی از آنها بوديعت گذاشته است. اين افراد عبارتند از کاشياپا[8] ، ساوارنی[9] و شامساپايانا[10]. در هرحال امروزه 18 پورانای اصلی [11]و 18 پورانا­ی ثانوی باقی مانده است و البته در ميان راهبان و طريقت­‌های معنوی هند همچنان داستان­‌هايی نقل می­‌شود که به نظر می­‌رسد قدمت برخی از آنها بسيار طولانی بوده  و دارای اصالت و ارزش فراوان باشند. تلاش در گردآوری اين داستان‌های پراکنده در ميان سنت­‌های باقيمانده از روزگار کهن می‌­تواند ارزش فوق­‌العاده داشته باشد. خوشبختانه به همت دولت هندوستان و يونسکو[12] مجموعه‌­ی داستان‌ها و افسانه­‌های کهن هندی با ترجمه‌­ی گروهی از اديبان و محققين به همت انتشارات موتی لعل بانارسی داس[13] در دهلی در يکصد جلد تا کنون گردآوری و به زيور طبع در آمده است. تلاش اينجانب در اين گفتار بيان دو قصه از ادبيات گسترده­‌ی پوراناهاست که می­‌توان آنها را چشم­‌اندازی قابل تأمل بر درک رمز و رازِ عشق و محبت بحساب آورد و از آنجا که اين دو داستان در واقع بازگو کننده­‌ی قصه‌­ی کوکبِ زهره است که نمادی از عشق در دنيای کهن بوده در آغاز اشاره­‌ای به اهميت ناهيد (زهره) می­‌شود.

 

ناهيد

کوکب ناهيد (زهره) در عموم فرهنگهای باستانی نمادی از عشق، هنر و خوشبختی است. در ادبيات سانسکريت ناهيد، شوکرا[14] بمعنای درخشنده ناميده شده است و بر جذابيت و فريبندگی دلالت دارد. در طی پژوهش‌های فرديم در ميان داستان‌های کهن هندی با دو قصه درباره­‌ی ناهيد روبرو شدم که عميقاً مرا تحت تأثير قرار داد و به نظرم اين داستان‌ها می­‌تواند پرتويی روشنگرانه به تجربه­‌ی عميق و پيچيده­‌ای که با نام عشق می­‌شناسيم بيندازد. می­‌دانيم که همه­‌ی انسان‌ها در دوران زندگی و حيات خود طعم عشق و عاشقی را نمی­‌چشند ولی اينکه چگونه چنين بارقه‌­ای در قلب اهل دل می­تابد، دارای رمز و رازی است که شايد کمتر کسی به آن پرداخته باشد.

همواره از احوال عشق و غايت آن صحبت شده است تا از چرايی و علت و نحوه­‌ی ظهور آن ! عرفا عشق را کيميايی بحساب آورده‌­اند که انسان را از فرش به عرش و از يزيدی به بايزيدی می­‌رساند، امّا اينکه چگونه پرتو آن در آغاز قلب را تفتيده می­‌کند نياز به موشکافی بيشتری دارد. افسانه­‌های ارائه شده در اين گفتار و شرحی که بر آن آورده می­‌شود، چه بسا شعاعی در درک رمز و راز ظهور عشق و معنای آن باشد.

 

قصه­‌ی اول

اين داستان در دودمان بريگو رقم خورده است. طبق افسانه­‌ها بريگوها تيره‌­ای بوده­‌اند که در جنوب شبه قاره‌­ی هند و نزديک به اقيانوس زندگی می­‌کردند همانطور که کاشياپاهاکه قومی ديگر در ميان خانواده­‌های ودايی بودند در شمال و در منطقه­‌ی هيماليا می­‌زيستند.

جنوب در جغرافيای نمادين سرزمينی است که بيشتر به زندگی معمول، متجلی شدن و مادی کردن واقعيت‌های قلبی و احساسی مربوط می­شود. فرزند بريگو که ريشی پوشانخوانده می­‌شود برای اينکه برکتی از شيوا دريافت کند تصميم می­‌گيرد به عبادت و رياضت‌­های شديدی بپردازد و به همين دليل بنابر اين افسانه 5 هزار سال به عبادت شيوا می­‌پردازد و در پيشگاه يک شيوا لينگام (3) قرار می‌­گيرد.

گفته می­‌شود ريشی پوشان هر هزار سال شدت و قدرت رياضت­هايش را بيشتر می­کرده است. بعد از پنج هزار سال که به عبادت می­پردازد و هيچ برکتی از شيوا دريافتنمی­‌کند، با خود می­‌گويد تنها دو راه پيش رو دارم، يکی اينکه قبول کنم برکت شيوا بر من ارزانی نشده و کار خود را متوقف کنم يا اينکه تلاش خود را ادامه دهم تا بتوانم لطف شيوا را به خود معطوف کنم. او تصميم می­گيرد تا زمانی که جان دارد اين عبادت را ادامه دهد. با گذشت هزار سال ديگر، شيوا از پيکره و صورتِ نمادين خودش يعنی شيوا لينگام متجلی می­شود. مثل آفتابی با شعاع­های بی­حد در برابر پوشان ظهور کرده و او را بدليل اين ميزان صبر، تمرکز و تزکيه ستايش می­کند.

 شيوا به پوشان می­گويد هر برکتی که بخواهی به تو ارزانی می­کنم فقط کافی است آن را به زبان بياوری ! ريشی پوشان می­گويد من جز خودت هيچ چيز ديگری نمی­خواهم. می­خواهم همراه تو و در کنار تو باشم. شيوا خواسته‌اش را می­پذيرد و او را متبرک می­کند. به او می­گويد من تو را آنچنان سعادتمند می­کنم که هيچ واقعه­‌ی شاد و لذت­بخشی در جهان اتفاق نيافتد مگر زمانی که تو حضور داشته باشی (4). همچنين می­گويد من هيچ وقت اجازه نمی­دهم هيچ سفر خجسته‌­ايی اتفاق بيافتد مگر با توجه به تو (5). شيوا می­گويد روزهای ناندا (روزهای يک، شش و يازده قمری) فقط زمانی سعادت­بخش خواهد بود که تو در آسمان بدرخشی (6).

علاوه بر اين­ها شيوا، شوکرا را فرزند خود قرار می­دهد. شوکرا به اين ترتيب فرزند يا فرزند خوانده­ی شيوا است. اين فرزند خوانده­‌گی عادی نيست، بلکه از شدت رياضت و تزکيه که ويژگی شيوا است، شيوا، پوشان را لاجرم فرزند خودش اعلام می­کند و او را جاودانه کرده در آسمان بعنوان ستاره­‌ی زهره، ناهيد يا آناهيت قرار می­دهد. شيوا به او می­گويد زماني که تو در آسمان هستی هيچ نگاهی متوجه هيچ کوکبی بجز تو نخواهد شد، مگر خورشيد. همچنين به او می­گويد من به تو دانشی می­آموزم که غير از تو هيچکس آن را ندارد و بواسطه­‌ی اين دانش تو از تمام خدايان و اهريمنان برتری پيدا می­کنی. به آن دانش در وداها، ميريتا سانجيوينی[15] گفته می­شود.

 آميريت يعنی جاودان و ميريتا يعنی ميرا، ناپايدار و آنچه که مرگ پيش روی آن است. جيوينی از ريشه­ی جيوا می­‌آيد بمعنای زندگی است و ساما به معنای يکی کردن و همپايه کردن است. ميريتا سانجيوينی يعنی مرده­ای را زنده کردن. شيوا به شوکرا می­گويد من به تو قدرتی را می­دهم که بتوانی هر مرده­ايی را دوباره زنده کنی.

به اين ترتيب اين پورانا در اينجا به پايان می­رسد. در اين داستان زيبا شيوا بعنوان مظهر هستی، وجود و آگاهی به پوشان برکتی عظيم را عطا می­کند و در واقع به کوکب ناهيد برکاتی عطا می­کند که هيچ کوکب ديگری آن برکات را ندارد. به اين ترتيب شيوه­‌ی تعالی جستن پوشان به عنوان کوکب ناهيد در اين داستان بيان شده است.

 

رمزگشايی اين داستان

می­دانيم که بنابر اساطير ودايی، ايزدبانوی ناهيد ايندرانی[16] است. ايندرا قدرت سه ايزد بزرگ ودايی، شيوا، ويشنو و برهمن را نداشته است و بيشتر نمادی از روان جستجوگر هر انسانی است که در عين حال می­تواند دچار اشتباه هم بشود و به همين دليل است که در وداهای متأخر ايندرا که نماد روح جمعی انسان است يک ايزد می­گسار ، مست و ناراحت است که در واقع بازتاب آگاهی جمعی در دوران کالی[17] است. به همين دليل اعتبار و وجهه­‌ی خودش را تا حد زيادی از دست داده است. اما ايزد حاکم بر ناهيد به لحاظ ستاره­‌ايی ايندرانی جفت ايندرا است. از طرف ديگر ناهيد با خوشبختی و احساس سعادت و لذات قرين است. به همين دليل بايد در سنت بريگوها دنبال ريشه­‌ی آن بگرديم. زيرا همانطور که قبلاً اشاره شد، بنابر افسانه‌­ها بريگوها در جنوب ساکن بوده‌­اند و جلوه­‌ی الوهيت را در دنيای مادی جستجو می­کردند.

ريشی پوشان پنج هزار سال عبادت کرده است. پنج در عدد شناسی ودايی با عشق و خلاقيت ارتباط دارد. همچنين  به زاد و ولد و توليد مثل و فرزندان هم مربوط است. اما چرا پنچ به اين مفاهيم مربوط است و سه يا چهار با اين مفاهيم مربوط نيستند.

برای درک بهتر داستانها و قصه­‌های کهن ضروری است علوم طبيعی و کيهان­‌شناسی باستان را مورد توجه قرار داد. در آنصورت تمامی گيتی از بر هم نهاد پنج عنصر بنيادين ساخته و پرداخته شده است. يعنی عناصر خاک، آب، آتش، باد و اثير.

هزاره‌­ی اول از عبادات پوشان ناظر به عنصر خاک است. هزاره­‌ی دوم آب، هزاره­‌ی سوم آتش، هزاره­‌ی چهارم باد و هزاره‌­ی پنجم اتر يا آکاشاست. به اين دليل پنج نمادِ عشق و زيبايی می­شود اولين تعريف زيبايی يعنی توازن عناصر و تعادل ميان آنها (7).

انسان در زندگی هر روز چندين بار گرسنه می­شود. پس گرسنگی که غليان انرژی آتش است را تجربه می­کند. همه­‌ی ما هر روز بلااستثناء خواب را تجربه می­کنيم. خواب غليان انرژی خاک است. پس تمام عناصر   ممکن است هر روز در ذهن، احساس و فکر شما متجلی شوند. ممکن است هر روز زماني که می­خواهيد مطالعه کنيد ذهنتان آشفته شود يا بپرد. اين مورد همان غليان عنصر باد است. اما ما هر روز عاشق نمی­شويم. هر روز شيفته نمی­شويم. اين يک واقعيت است و دليل آن اين است که بطور طبيعی عشق محصول غليان يک عنصر نيست. هر روز بلااستثناء هر پنج عنصر ساعاتی بر زندگی ما غلبه می­کنند و بيشترين ميزان را خاک غلبه پيدا می­کند به همين دليل می­گويند دنيای ما دنيای خاک است (دنيای ما صرفاً کره‌­ی زمين نيست بلکه کل سيستم و هيأت ماست.) بعد از خاک، آب، آتش، باد و نهايتاً اتر ( که در فاصله­‌ی بسيار کوتاهی برای لحظاتی بر ما حاکم می­شود و فرو می­خوابد و باز ساير عناصر غلبه می­کنند) دنيای ما را تشکيل می­دهند. پوشان نه در عنصر خاک و نه در عنصر اتر نمی­تواند عشق را پيدا کند ولی زماني که تمام اين عناصر را پاکسازی می­کند، به اين ترتيب که هر هزار سال ميزان رياضتش را سخت­تر می­کند (حتی گفته می­شود در هزاره­ی دوم ديگر هيچ غذايی نمی­خورد، در هزاره­ی سوم آب نمی­نوشد…) وقتی که در قلمرو اتر در خلسه و سکوت باقی می­ماند، لينگام بعنوان نماد شيوا متجلی می­شود.

بطور کلی بنابر فلسفه طبيعی کهن هند، خاک به احساس امنيت و وابستگی به پايه‌­های اصلی حيات مثل خانواده دلالت دارد. عنصر آب بر روانی، احساس خوشبختی و شادمانی دلالت می­کند پس وابستگی به لذات زندگی را نشان می­دهد. عنصر آتش بر تفکر و انديشيدن و قدرت استحاله دلالت دارد. در واقع تفکر هم نوعی استحاله­‌ی مواد اوليه در فراگرد استنتاج به انديشه‌­ای نو بحساب می­آيد. پس وابستگی به تفکر و انديشه­‌ی خويش نيز با عنصر آتش مربوط است. عنصر باد به جابجايی و حرکت دلالت دارد. وابستگی فردی به امکانِ حرکت و سياليت در ميان امکانات حيات نيز نوعی وابستگی “من” به عنصر باد است. به اين ترتيب هر انسانی به هزاران موضوع وابستگی فکری و احساسی دارد ولی عاشق، تمام نيازهايش را در يک موضوع خلاصه می­کند. فردی که تا ديروز احساس امنيتش در پرتو خانواده و عشيره بود، حال حاضر است بخاطر عشقش با تمام خانواده در بيفتد. او که در پی احساس خوشبختی بود حاضر است کار و دکان و پيشه­‌ی خود را در راه عشق رها سازد. او که با صلابت برهان و استدلال فهم و درکی از هستی داشت حساب و کتابهايش را در وادی عشق می­سوزاند… به اين ترتيب بنابر طبيعيات قديم، هستی چه در عالم کبير و گيتی چه در عالم صغير و ذهنِ ما برآيند عناصر است و اين عناصر در روان ما زمينه­‌ی وابستگی را به ماديات، احساس خوشبختی و لذات، تفکر و انديشه، حرکت و زمان فراهم می­سازد و فردی که به پول و منطق و استدلال خود وابسته است چگونه ممکن است آزادی و سياليت عاشقی را پيدا کند که برای عشق خود حاضر است در طرفه­‌العينی از دنيا و عقبی بگذرد و در غير اينصورت پرتو عشق در قلب، امکان تابيدن پيدا نمی­کند. اصولاً عشق  همراه با پاکبازی و گذشت از خويش است و حُرمت آن نزد عرفا و فرزانگان از آن حيث است که عاشقِ صادق کسی است که به کلی از خود و منيت خويش بگذرد و معشوق را برتر از خود بنشاند و دار و ندار خويش را قربانی قدوم معشوق سازد. سلاک نيز به آتش رياضت و زهد و عبادت تلاش می­کنند از خودی خويش بگذرند ولی خلوص نفس از وادی زهد و رياضت به سختی حتی با گذشت سالها ممکن است ولی عاشق پاکباخته به يکباره خودی خويش را در آتش عشق می­سوزاند. حال می­توان خودیِ نفس را در وابستگی به ابعاد پنجگانه‌­ی عناصر طبقه­بندی کرد. در آنصورت فردی که دلی پاک دارد و هيچکدام از عناصر بر ذهن و دل او غلبه نيافته است مستعد عشق است. در واقع اين تعادلِ عنصری، حُسن و قابليتی را حاصل می­سازد که امکان جرقه­‌ی عشق را فراهم می­سازد.

توجه کنيد که ناهيد در عددشناسی ودايی شش بحساب می­آيد. در اينجا اين سؤال مطرح می­شود که اگر پنج می­تواند درجه­‌ی خلوص را نشان دهد چرا پنج عدد ناهيد نيست. عدد پنج بر توازنِ عناصر و در نتيجه حُسن و زيبايی و استعداد ظهور عشق دلالت دارد. به اين دليل پنج را عدد معشوقه نيز ناميده­‌اند ولی برای عشق يک معشوق خالص بودن کافی نيست. عشق امری دوگانه است. در کنار پرکريتی، شيوا هم بايد ظهور پيدا کند. لذا بعد از پنج هزار سال در عين خلوص شيوا متجلی نمی­شود و هزار سال آخر عبادت جهت عنايت شيواست. شيوا به اين دليل ظهور پيدا می­کند که زمين پرکريتی، (وجود پوشان) خالص شده و به خلاء رسيده است. يعنی تمام عناصر در توازن و خلوص قرار گرفته­‌اند. و فقط اينجاست که شيوا می­تواند به تمامی ظهور پيدا کند.

شيوا به ناهيد می­گويد هر حرکت و سفری يا خوشايند است يا ناخوشايند و اين را تو مشخص می­کنی. شيوا به هيچ­وجه نمادی از حرکت نيست شيوا نمادی از سکون و در خود متوقف شدن است. اگر در يک سو آگاهی و در يک سو انرژی را قرار دهيم، انرژی در حرکت و نوسان است و آگاهی يا در بيرون از خودش به نوسانِ انرژی هوشيار است يا در درون خود در سکون است. پس دو سو داريم، پورشا و پرکريتی، شيوا و شاکتی. هر حرکتی با ناهيد مربوط است اگر آن حرکت با شادی همراه باشد پس شوکرا معلم آن حرکت بوده است اگر با درد و رنج باشد شوکرا معلم آن حرکت نبوده است. طبق جهان­‌بينی  ودايی هر کدام از ما دائماً در حرکت و نوسان هستيم. ما در محيط خانواده، کار، تفکرات انتزاعی و … در حرکت هستيم. مهم نيست که ما در چه تعداد از کارهايمان استعداد داريم، مهم اين است که برخی از آنها بما برکت داده‌­اند و برخی برکت نداده­‌اند. بنابر افسانه­‌های ودايی در حرکتهايی که برکت دريافت کرده‌­ايم، شوکرا آن برکت را بما داده و در آنهايی که برکت دريافت نکرده­‌ايم شوکرا بما برکت نداده است. در تمام زندگی ما در دنيای مادی چه با خوشبختی قرين باشد و چه با عدم خوشبختی، به نوعی ردپا و سايه­‌ايی از شوکرا وجود دارد. دوکا و سوکا، يعنی رنج و شادی هر دو در سايه‌­ی شوکرا قرار می­گيرند.

شيوا به ناهيد ميريتاسانجوينی را عطا می­کند که قدرت زنده کردن مرده است. زماني که آرزوها و آمالتان را از دست می­دهيد در قبض فرو می­رويد و بالاخره زمانی از اين قبض بيرون می­آييد و اين چرخه دوباره می­چرخد. اين همان معنای ميريتاسانجوينی است. مادامی که ناهيد نباشد زندگی بی­‌معناست و هرگاه ناهيد دوباره جلوه­‌گری کند زندگی در وجود و کالبد خسته و افسرده­‌ی ما و تمام موجودات دميده می­شود. به عبارت ديگر قدرت افسانه­‌ای ميريتا سانجوينی شوری ديگر در زندگی را نشان می­دهد که حرکت ما در زندگی هر بار به عنايت آن است.

 

قصه­‌ی دوم

بنابر اين داستان، ايزد اهريمنان آداک[18] که احتمالاً همان ضحاک در روايت اوستاست، نبرد عظيمی را با خدايان براه می­‌اندازد. اين نبرد به سه اقليم کشيده می­شود.(8) يعنی قلمرو دنيای مادی، قلمرو ميانه (دنيای احساسات و رؤياها) و دنيای آسمانی (ناخودآگاه، صورتهای مطلق ذهنی). آداک نبرد خودش را به هر سه قلمرو گسترش می­دهد. گاهی نه تنها در دنيای بيرون ممکن است رنج، گستاخی­‌ها و زشتي‌ها ظهور کنند، بلکه ممکن است رؤياها در دنيای درون هم زيبايی خودشان را از دست بدهند. حتی ايده‌­های عقلی و انتزاع فلسفی هم گاهی اوقات جلوه­‌ی خود را از دست داده است و در تأييد ايده­‌های نامطلوب دست و پا می­زند. در زمان افسانه‌­ای اين داستان که بی­‌شباهت به روزگار ما نيست ! نبرد اهريمنان و خدايان به اين هر سه عالم کشيده شده است. آداک در نبردش ظاهراً خيلی موفق بوده است، طوري که بسياری از خدايان را نابود می­کند تا اينکه يکباره خودش را در مقابل شيوا می­بيند. بدان معنا که بشر اينقدر در انجام شر و بدی اصرار ورزد که هيچ مخالفی را در برابرخود تحمل نکند. تا اينکه در نهايت تنها چيزی که باقی می­ماند آگاهی فردی است. شيوا نمادی از آگاهی محض است. آداک تا اينجا افراط می­کند. وقتی کار به اينجا می­رسد يعنی خودش در مقابل شيوا قرار می­گيرد، همه چيز برعکس می­شود گويی فرد در برابر وجدان خود شرمنده و پشيمان شده باشد. حال شيوا شروع می­کند به کشتن و نابود کردن اهريمنان. وقتی که اهريمنان آسيب می­خورند و خيلی کم می­شوند، چاره‌­ايی برای آداک نمی­ماند جز اينکه سراغ معلم خودش که معلم تمام آسوراهاست برود و او کسی نيست جز شوکراچاريا. آداک به شوکرا می­گويد از تو فقط يک خواهش دارم اينکه دوباره به اهريمنان حيات ببخشی تا زندگی کنند و بمن کمک کنند و اگر نه من امپراتوری خودم را نه تنها بر سه سرزمين بلکه بر سرزمين خودم هم از دست خواهم داد. شوکرا به خود شيوا متوسل می­شود و به او می­گويد من دانش ميريتاسانجيوينی را از تو گرفته­ام آيا اجازه می­دهی اهريمنان را زنده کنم؟ شيوا به او اجازه می­دهد و دوباره عفريته­‌ها زنده می­شوند و نبرد ادامه پيدا می­کند. داستان نبرد و نابودی اهريمنان و در خواست آداک از شوکرا از شيوا باز هم تکرار می­شود تا اينکه در نهايت شيوا به شوکرا می­گويد چاره‌­ايی برايم نگذاشته­‌ايی نه به اين خاطر که کار بدی کرده‌­ايی بلکه به خاطر اينکه در ميدان نبرد ظاهراً تو در مقابل منی و هر بار که اهريمنی را زنده می­کنی از من اذن می­خواهی. به همين دليل شيوا، شوکرا را می­بلعد و شوکرا در شکم او قرار می­گيرد.

شوکرا از اين جايگاه خيلی خوشحال می­شود و شروع می­کند به پرستش شيوا و می­گويد باشد که صد سال در شکمت تو را پرستش کنم. شيوا اين اجازه را به او می­دهد. بعد از گذشت صد سال شوکرا می­گويد باشد که در تمام تن تو، تو را عبادت کنم. شيوا اين بار هم اجازه می­دهد که شوکرا از طريق عروق او در تمام بدنش پخش شود و او را عبادت کند. اما بعد از زمانی نامعلوم شوکرا می­گويد باشد که از کالبد تو خارج شوم. با اين دعا شيوا بعنوان فرخنده‌­ترين تجلی و ظهور خودش، چيزی را که در بردارنده­‌ی تمام قدرتش باشد بشکل مايع جنسی، بصورت شوکرا از خودش آزاد و رها می­کند و به اين دليل است که شوکرا را شوکرا ناميده‌­اند.

رمزگشايی :

نبرد بين آداک و خدايان نبردی است که همواره در کالبد وجود و هيأت هر انسانی اتفاق می­افتد. زمانی که نه تنها در دنيای پيرامون و اطراف خود توازن نداريم بلکه جلوه‌­ی رؤياها و هنرمان از تعادل و زيبايی خالی و عاری می­شود، آنگاه که حتی در عمق انتزاع عقلی خود از هر نوع ظرافت فکری عاری و دور می­شويم، زمان حاکميت آداک است و زمانی که بتوانيم دوباره خود را در آينه‌­ی خودمان پيدا کنيم، آنوقت است که شيوا دوباره متجلی شده است. اگر اين اتفاق بيافتد آرام آرام به پاکی و خلوص بيشتری خواهيم رسيد.

وقتی که من مدتهاست کارهايی می­کنم که دائماً لطافت وجودم را زير سؤال می­برد، پس در يک چرخه­‌ی معيوب هستم و بعد از مدتی احساس خوبی ندارم و حس می­کنم اين چرخه محکوم به فناست. شوکرا دوباره به اين عرصه برمی­گردد و چيزهايی را زنده می­کند. شوکرا باز چرخه‌­ی ديگری با آمال و آرزوهای ديگری را می­آفريند. آرزوهايی که تمامش در بيرون از ماست. بنابراين تمام اين آرزوها محکوم به فناست و هيچکدام باعث غنای ما نمی­شود.

    شيوا، شوکرا را می­بلعد. شيوا نماد آگاهيست و بلعيده شدن شوکرا توسط شيوا به اين معناست که من به زندگی خودم آگاهانه نگاه کنم.

در افسانه­‌های ستاره­‌ها و کواکب دو کوکب لقب آچاريا[19]دارند. هرمز (گوروچاريا) و ناهيد (شوکراچاريا). “آچاريا” در لغت بمعنای مدرِک يا ادراک کننده است. هرمز کوکب قانون و اخلاق و ناهيد کوکب لذت و خوشبختی است. نگاه هرمز به درون و قوانين هستی است و نگاه ناهيد به بيرون و مواهب هستی است. شايد به همين دليل قِران اين دو کوکب را بهترين وقت برای ازدواج می­پنداشتند. يعنی پيوند ميان زمين و آسمان يا زندگی که هم برکت دنيا و هم سعادت آخرت را به ارمغان می­آورد. بلعيده شدن شوکرا توسط شيوا نيز به نظر صورت ديگری از همين قِران را نشان می­دهد. مشاهده و آگاهی از حيات مادی که می­تواند توازن و تعادل را در زندگی سبب شود و يا بازآفرينی زندگی مادی بر پايه­‌ی قوانين بنيادين فطرت و اخلاق و اين سرآغاز خلاقيت است و يا بر شرايطی دلالت می­کند که طبيعت در اوج سرور و بخشندگی بر توالد و تناسل فرزندی روحانی اذن می­دهد (9).

توجه به اين نکته قابل اعتناست که اوج شهوت و هوسرانی در ساحت حيوانی که همان غريزه جنسی است به عنوان والاترين حدّ خلوص و پاکی به عنوان شوکرا از شيوا آزاد می­شود و اين اوج آگاهی بر ساحت حيوانی و عرصه­ی مادی است.

 

پی­نوشت

( 1 ) رجوع کنيد به آتاروا ودا (24/7/11).

( 2 ) رجوع کنيد به ويشنو پورانا (6/3).

(3 ) مهمترين مظهر و نماد شيوا ، لينگام است که امروزه بعنوان نمادی از انرژی ذکور و نرينه آنرا می­شناسند ولی در آن جايگاه منظور قدرت باروری، زندگی و حيات بخشيدن است.

( 4 ) همانطور که می­دانيد از لحاظ تنجيم قديم تمام اتفاقات خجسته مثل ازدواج کردن و جشن گرفتن زمانی بايد اتفاق بيافتد که ناهيد در آسمان موقعيت خوبی دارد و نبايد در حالت احتراق و ديگر موقعيت­های بد باشد.

( 5 ) می­دانيد که از لحاظ قوانين موهورتا و تنجيم ودايی قواعد زيادی برای آرامش ­بخش بودن يک سفر وجود دارد که همه‌­ی آن قوانين ناظر به ناهيد است. بعنوان مثال زمانی که درجه­‌ی طلوع ناهيد قبل از خورشيد قرار گرفته است سفرهايی که به شرق اتفاق ميافتد قرين سعادت و شادی نيست. اگر ناهيد جلوتر از خورشيد قرار گرفته باشد، گفته می­شود سفر سعادتمندانه‌­ايی به غرب برای فرد اتفاق نمی­افتد. به اين قانون ساموکا شوکرا گفته می­شود که اين يکی از قواعد موهورتاست. همچنين دهها قاعده­‌ی ديگر برای سفر لذت­بخش وجود دارد که همه­‌ی آنها ناظر به ناهيد است.

( 6 ) بنابر افسانه‌­ها اين روزها که ايام قمری هستند به ناهيد منسوبند. اگر ناهيد در آسمان موقعيت خوبی داشته باشد اين ايام می­توانند بالاترين برکات را بما عرضه کنند.

( 7 ) عدد نويسی 1000 (هزار) بمعنای عدد کامل سابقه­‌ی طولانی در فرهنگ هندو دارد. هر دور و کور به 1000 زايش تعبير شده است و در سنت تنترا (Tantra) نيلوفر تاج سر که نماد کمال انسان است هزار گلبرگ دارد و باز شدن هر 1000 گلبرگ يعنی کامل شدن تجربيات ضروری انسان و گذر از وادی بشری و قدم نهادن به دنيای خدايان.

( 8 ) رجوع شود به ريگ­ودا ( 5/51 ـ 6 )

همچنين ماندوکيه اوپانيشاد برای آشنايی با تحليل سه ساحت هستی از نگاه وداها و ودانتا.

( 9 ) بمنظور درک اهميت تولد مولود روحانی در انديشه‌­های شرقی به عنوان نمونه رجوع شود به

کارل گوستاو يونگ، ريشارت ويلهلم.، راز گل زرين.، ترجمه هرمز رياحی. نشر نی 1393

[1] . Purana

[2] . Shastra متون مقدس هندو

[3] . Pura api navam puranam

[4] . Suta

[5] . Vyasa

[6] . Purāna J Samhitā

[7] . Romaharshana

[8] . Kashyapa

[9] . Sāvarni

[10] . Shāmsapāyana

[11] . Maha purana

[12] . UNESCO

[13] . Motilal Banarsidass

[14] . Shukra

[15] . Mritiya Sanjivini

[16] . Indrani

[17] . Kali

[18] . Adhak

[19] . Acharya

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.